مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )

67

زينت المجالس ( فارسى )

نمود و دفترى ترتيب كرد و جمع و خرج ممالك بر آن ثبت كرد و سپاهيان را از رعايا جدا ساخته مراتب و درجهء هريك متعين فرمود و بدين تدبير مملكت معمور و خلايق مرفه گشتند و لهراسب را دو پسر بود گشتاسب و زرير اما گشتاسب بغايت شجاع و صايب رأى بود و چون لهراسب فرزندان كيكاوس را بر اولاد خود ترجيح ميداد گشتاسب از پدر آزرده‌خاطر شده بولايت روم رفت و در آن اوان قياصره را رسم چنان بود كه چون دختران ايشان بسن رشد ميرسيدند محفلى ترتيب داده بار عام ميدادند و دختر ترنجى در دست بر آن محفل گذشته هركه بنظرش مستحسن مينمود ترنج را بجانب او مىافكند و آنشخص داماد قيصر ميگشت و در آن ايام گشتاسب در روم بود محفلى چنين دست داده گشتاسب بان محفل درآمد تا زمانى بتفرج خويش را مشغول داشته غم غربت فراموش كند كتايون دختر قيصر بدان مجلس شتافته نظرش بر او افتاده رعونت قامت و لطافت رخسار و تناسب اعضاى گشتاسب در نظر بصيرتش خوش نموده سلطان محبتش را در سراپردهء دل فروآورد و عنان اختيار از دست داده ترنج را از دست داده بجانب گشتاسب انداخت و چون در آنولايت كسى گشتاسب را نميشناخت قيصر از دختر برنجيده فرمود كه او را به همان جامه كه دربر دارد به شوهر تسليم كردند و چون دختر را بگشتاسب دادند با دختر گفت تو بناز و نعيم خو كردهء و در حجر سلطنت پرورده شدهء من امروز تجملى ندارم و صلاح چنين مينمايد كه ترك اين عزيمت اختيار كنى دختر قيصر جواب داد كه من حرمت ترا بمال و اسباب نگزيده‌ام و راحت روح را بر فراغت جسم اختيار كرده‌ام و دست گشتاسب را گرفته به حجرهء او درآمد و گردن‌بندى از جواهر ثمين كه در گردن داشت بيرون آورده بگشتاسب داد تا آن را فروخته اسباب معيشت مهيا كرد و موضعى در سواد شهر اختيار كرده آنجا ساكن شدند و گشتاسب هرروز به شكار ميرفت و شكار بسيار مىانداخت و مردم اسب تاختن و تير انداختن او را ملاحظه كرده صورت حال بعرض قيصر رسانيدند و قيصر داماد را طلب نموده بامتحان او پرداخته او را به همه فنى كامل و نادر ديده لاجرم زبان بمعذرت گشوده از نام و نسب او استفسار نموده در آن باب مبالغهء تمام بجاى آورد گشتاسب نام و نسب خويش بيان كرده قيصر مسرور و خرم گشته دختر را طلب نموده و شرايط احسان تقديم نمود و با گشتاسب گفت دل فارغ دار كه من ترا بملك موروث رسانم و مملكت ايرانرا در تصرف تو